تبليغاتX
۩.:فقط تنهایی:.۩






رفیق خوب  

 

من از تو دل نمیبرم
اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را

به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن
کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام
به خاطرت شکسته ام

***
تو در سراب آینه
شبانه خنده میکنی
من شکست داده را
خودت برنده میکنی
نیامدیو سالها
نظر به جاده دوخته ام
بیا ببین که بی تو من
چه عاشقانه سوخته ام

***
رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من
همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را
بدون من شناختی

***

من از تو دل نمیبرم
اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را
به خاطرات بسپرم

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | 18:38 | + | موضوع: |

ولنتاین مبارک  

Happy valentin’s day

Happy valentin’s day

 

Happy valentin’s day

Happy valentin’s day

Happy valentin’s day

Happy valentin’s day

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| شنبه بیست و ششم بهمن 1387 | 17:41 | + | موضوع: |

تقدیر بی تقصیر نیست...  

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی،حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

رازی به با من بودنت حتی از این کم تر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو، احساسمو باور کنی

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 | 14:19 | + | موضوع: |

بهونه ی قشنگ زندگی....  

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

آره منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

فدای تو نمی دوننی که من چه دردی کشیدم

حقیقت رو واست بکم به آخر خط رسیدم

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من می دونم همین روزا عشق من از یادت می ره

بعدش خبر میدن بیا که دوستت داره می میره

تو از خودت واسم بگو بدون من خوش می گذره؟

دلت می خواست میومدم یا تنها رفتی بهتره؟

از وقتی رفتی این چشمام فقط شده یک کاسه خون

همه اش یه چشمم به دره،چشم دیگرم به آسمون

یادت میاد گریه هامو ریختم کناره پنجره

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و نمی دونی که من هنوز منتظرم

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه بیست و هفتم دی 1387 | 15:58 | + | موضوع: |

You can shine....  

In a moment everything can change
Feel the wind on your shoulder
For a minute all the world can wait
Let go of your yesterday
Can you hear it calling
Can you feel it in your soul
Can you trust this longing
And take control
Fly open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
Cause it's your time
Time to fly
All your worries
Leave them somewhere else
Find a dream you can follow
Reach for something when there's nothin' else
And the world's feeling hollow
Can you hear it calling
Can you feel it in your soul
Can you trust this longing
And take control
And when you're down and feel alone
Just wanna run away
Trust yourself and don't give up
You know you better than anyone else

In a moment everything can change.....

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه بیست و دوم آذر 1387 | 19:52 | + | موضوع: |

قله ی خوشبختی  

تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام

چشمامو سرزنش نکن، از پسشون بر نمیام

پیر شدم تو این قفس، یه کم بهم نفس بده

رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده

فکر نمی کردم بذاری، زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز، اینجوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه

شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست

دلبر خود پسند من قله ی خوشبختی کجاست

ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری

تو فکرتم اما دلم، هی میگه فکرشم نکن

یه کم به فکر تو نبود، پس دیگه فکرشم نکن

این شعری که بالا گذاشتم، شعر یکی از آهنگای آلبوم آخر محسن چاوشی است که اواسط مهر پخش شده.به نظر من آهنگاش خیلی قشنگه.اکثر آهنگاش شعرای غمگینی داره. اگه شعرای غمگین دوست دارید توصیه میکنم این آلبوم رو بخرید، چون آهنگای زیبایی داره و بخش عمده ی زیباییش هم به خاطر صدای محسن چاوشی.اسم آلوبم هم "یه شاخه نیلوفر".

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه دهم آبان 1387 | 14:24 | + | موضوع: |

miss u  

so tell me why you've chosen me?!

I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه بیست و ششم مهر 1387 | 17:58 | + | موضوع:

تنها ترین...  



دوباره سلام، البته این دفعه بعد از یه مدت نسبتا" طولانی.....

خب فعلا" چیزی از خودم نمی گم ولی اگه آخرش حوصله داشتم شاید چیزی بگم....

حالا فعلا" این شعر رو داشته باشید....

هر شب وقتي تنها مي شم حس ميكنم پيش مني       دوباره گريم مي گيره انگار تو آغوش مني
روم نميشه نگات كنم وقتي اشك تو چشمامه              با اين كه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه
دوباره باز ياد چشات زمزمه نبودنم        ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم
خاك سر مزار من نشوني از نبودنت           دستاي نامرداي شهر چرا ازم ربودنت
بارون مي باره و تورو دوباره پيشم ميبينم        اشك تو چشام حلقه مي شه دوباره
تنها مي شينم
قول بده وقتي
تنها ميشم بازم بياي كنار من                شباي جمعه كه مياد بيای سر مزار من
به زير خاكمو هنوز نرفتي از خيال من           غصه نخور سياه نپوش گريه نكن براي من
ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو  تنم                           دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم
بارون مي باره و تورو دوباره پيشم مي بينم                  اشك تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم
ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم          رو سنگ قبرم بنويس
تنها ترين تنها منم


 


نه بی خیال....

حوصله ندارم از خودم بنویسم به خصوص اینکه الآن یه عالمه درس دارم....

در ادامه ی مطلب چند تا عکس گذاشتم....



ادامه مطلب ...
نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه بیست و ششم مهر 1387 | 16:38 | + | موضوع: |

دعا کنید...  



دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ....

چه جمله ی مسخره و آزار دهنده ای....
تصور کن که با یکی می خوای حرف بزنی و وقتی زنگ می زنی به تلفن همراهش، این جمله رو برات بگه....
می دونی دو روزه که این اتفاق برام زیاد افتاده.....
نگرانم....
بگذریم...

شعر:

سکوت من نشونه رضایتم نیست میدونی           

گلایه هاتو میتونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم      

هیچی  نگم  داد نزنم لبامو رو هم بدوزم

دربدر  غزل   فروش منم  که گیتار میزنم      

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت



از همه کسایی که میان به این وبلاگ، هر چند گذری، خواهش میکنم که برای عشق یکی از دوستام دعا کنید....
هر وقت این جمله رو دیدی یادش کن و براش دعا کن....
حال عشق دوستم خوب نیست و وضعیتش خطریه....

مرضیش لا علاج و فرصت زیادی واسه زندگی نداره....
براشون دعا کنید....
 
 



نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه دوازدهم مهر 1387 | 2:10 | + | موضوع:

خاکم نکنید....  


خاکم نکنید....

 

خاکم نکنید بذارید اونم برسه

بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید هنوز عشقم رو ندیدم

این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی که گریش میگیره

اشکای اونو کی بجای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

 

خاکم نکنید.....

 

خاکم نکنید، بذارید اونم ببینه ه ه

پیکر آشفته ی من، بی رمق روی زمینه 

خاکم نکنید، بهش بگید حالا که مردم

تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم

 

اونو  بخدا سپردم....


بعده رفتنه من دو سه روز  تنهاش نذارید

روی سنگ قبرم آینه و شمعدون بذارید

میببینی چی شد عشق ما دوتا......

عاشق تو مرد



عید فطر رو به همه تبریک میگم.

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| چهارشنبه دهم مهر 1387 | 17:29 | + | موضوع: |

حقیقت تلخ...  


امشب به یه حقیقت هایی از یکی رسیدم....
تقصیر خودشه....
خیلی ناراحتم کرد...
ازش یه لحظه بدجور متنفر شدم...
خیلی اعصابم رو خورد کرد ولی بی خیالش...

جاتون خالی مدرسه خیلی خوش گذشت ولی درعوضش یه عالمه کار دادن بهمون....
 
حالا هم یه چند بیتی پراکنده شعر می نویسم.....

دلم رو بردی باز از نو دیگه چی می خوای؟!
دار و ندارم مال تو دیگه چی می خوای؟!
برو بزار بسوزم من با بی کسی هام
برو بذار بمونم با دلواپسیهام...


از خیر عشقش گذشتم ماندم برای عذاب است
وقتی که فرقی ندارد بود و نبودم برایش....


غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخره راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم


نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| پنجشنبه چهارم مهر 1387 | 0:24 | + | موضوع: |

حرف از رفتنه...  


ای بابا.....
هر جا رفتم حرف از رفتن و کم اومدن بود....
یعنی همه میشنن شب تا صبح درس می خونن؟!....
خیلی جالبه.....
واقعا" برام خیلی غیر طبیعیه.....
حرف از کم اومدن و رفتن میاد، دلم میلرزه ولی نمی دونم چرا ؟!
بی خیال....

همش دارم تلقین می کنم شاد باش و غم دنیا رو بی خیال....

  


نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| دوشنبه یکم مهر 1387 | 22:27 | + | موضوع:

تغییر تحول و مدرسه...  




 

هی.... سلام...
خوبین؟!

 

چه خبرا؟!

 

خب بذارید از خود وبلاگ حرفام رو شروع کنم....
دوستایی که قبلا" لطف داشتن و میومدن مستحضر هستند که قالب وبلاگ رو عوض کردم در حالی که اصلا" دوست نداشتم....
من اون قالب سیاه قبلی رو خیلی دوست داشتم و به سختی ازش دل کندم....
کدهای قالب هم کمتر کردم تا با سرعت پایین تر و راحت تر باز بشه....
شاید این کار موقتی باشه ولی حالا با نظر برخی دوستان قالب رو از اون حالت خشونت آمیز و خفقان آور در آوردم...
در مورد نوشته ها هم باید بگم که دیگه سعی میکنم برای مدتی از غم و غصه و تنهایی ننویسم...

 

آخه می دونید بعضی از دوستان بدجور نگرانم هستند و میگن این روحیه واسه سن تو خیلی خطرناک....

 

خب اونقدرها هم اوضاع وخیم نیست و من اگه بخوام می تونم تغییر کنم...

 

خواستن، توانسته....

 

 

 

خب امروز 1 مهر و ما هم بچه مدرسه ای.....

 

امسال اصلا" حوصله مدرسه رو ندارم به خصوص که تیر و مرداد 5 روز از هفته رو میرفتم مدرسه....

 

چه کنیم باید بسازیم و بریم...

ای بابا...تابستونم زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی رفت....

 

بذارید داستان مدرسه رفتن پارسالم رو تعریف کنم، شاید جالب باشه....

 

 

 

مامانم ساعت 6:30 میومد صدام میکرد و می رفت....

 

نیم ساعت بعد با زور و غرغرای مامانم از تختم بلند میشدم....

 

سری برنامه رو میذاشتم و با اون وضعیت هر روز یه چیزی جا میذاشتم ولی صداشو تو مدرسه در نمیاوردم....
دو تا لقمه هم از اون همه تدارکات صبحانه مامان جون میل میکردم و با غرغرای مامان راهی مدرسه میشدم....

 

1 ربعی که تو ماشین بودم یه نگاه به درس ساعت اول مینداختم و یه ذره هم به سر و وضع آشفتم  (که هر کی میدید وحشت میکرد) میرسیدم...

 

با این چیزایی که تعریف کردم مسلم که مدرسه هم دیر میرسیدم....

 

هر روز یا باید زیر زیرکی میرفتم یا باید با زور نگهبان دم در میرفتم برگه میگرفتم....

 

تازه بعضی وقت ها هم که موفق میشدم نگهبان رو جا بذارم، گیر دبیر اون ساعت میفتادم و باید هی بالا پایین میکردم تا مجوز ورود به کلاسم صادر بشه....

 

هر دفعه که میرفتم پیش ناظممون برگه بگیرم؛ می گفت: امینی بازم تو. آخه چقدر میخوابی ؟! خب یه ذره زودتر بیدار شو....منم تو جواب اکثر موقع ها سکوت می کردم و برگه رو میگرفتم و در میرفتم تا بیشتر حرف نشنوم...

 

بالاخره وارد کلاس میشدم.....

 

وقتی میدیم که از درس یه ذره عقب موندم، سرم رو میذاشتم رو میز و میخوابیدم و نمی دونید سر همین خوابیدن تو زنگ اول چه ماجراهای خنده داری برام پیش اومده....

 

یه دبیر شیمی داشتیم که هر دفعه می دید قیافم خواب آلوده ازم درس میپرسید و فقط سر کلاس اون بود که سعی میکردم نخوابم و سرحال باشم.تازه نمی دونید سرحال بونم چه جوری بود...

 

خلاصه زنگ اول رو میگذروندیم و زنگ های دوم و سوم یه ذره خواب از سرم میپرید و زنگ چهارم بعد از نهار دوباره خوابم می گرفت....

 

درس خوندنمونم که نگو و نپرس....

 

همیشه 1 ربع، 20 دقیقه ی زنگ تفریح رو درس میخوندم و به دوستام که میگفتم تو خونه درس نمی خونم باورشون نمیشد و میگفتن خالی می بندی....

 

فقط سر امتحانای ترم بود که نهایتا"  1، 2 ساعت مفید درس میخوندم و اونم واسه اینکه استرسم کم بشه.تازه اون 1، 2 ساعت هم پشت سر هم نبود چون من 24 ساعته کتاب همرام بود و هر چند ساعت یه 10، 15 دقیقه می خوندم...

 

امیدوارم امسال دیگه اینطوری نباشه و یه ذره بتونم به این درس نخوندنا و وضعیت بهم ریخته سر و سامون بدم....

 

 

 

یادتون نره در مورد قالب نظرتون رو بگین....







نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| دوشنبه یکم مهر 1387 | 16:40 | + | موضوع: |

معذرت میخوام ازتون...  

سلام به همه دوستای گلم.......

واقعا" از همتون معذرت می خوام که بهتون سر نزدم و از وبلاگای قشنگتون دیدن نکردم....

میدونین این چند وقته هم که نیومدم خیلی ناراحت بودم و همش فکرم اینجا بود.

خونه ی یکی چتر باز کرده بودم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

یک دلیله دیگش هم این بود که خطمون از مخابرات مشکل داره و منم سی دی مودم کامپیوترم نیست و کلا" باید عوضش کنم ولی اصلا" وقت ندارم.

دلم واستون خیلی تنگ شده...

بازم معذرت می خوام چون نتونستم نظر براتون بزارم آخه این کامپیوتر خودم نیست و باید زود برم ولی بهتون سر زدم،سعی هم کردم نظر بزارم و ازتون تشکر کنم ولی از این طرف هم صفحش مشکل داشت و باز نمی شد.

چه کنیم اینم یه نمونه از بد شانسی های منه....

دعا کنید این خط مشکلش بر طرف شه اونوقت از خجاتتون در میام.

دلم واسه نوشتن، واسه اینجا، واسه شما، واسه همه چیز تنگ شده بود.... خوشحالم که تونستم حداقل چند دقیقه ای اینجا باشم...

کم کم باید برم....

هم معذرت می خوام و هم از همتون ممنونم که تنهام نذاشتید.کارم جور شه به همتون سر می زنم.

بازم شرمنده.

واسه همتون آرزوی بهترین ها رو دارم.

بای 

<ربطی به نوشته های بالا نداره ولی گلاش واسه ی شما>

<در ادامه کمی شرح حالم با چند تا عکس>


ادامه مطلب ...
نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 | 2:6 | + | موضوع: |

عشق با بچگی  


موضوع کلی رو میگم تا اگه دوست داشنتی بخونی.

موضوع کلی: داستان آشنایی یه دختر و پسره کم سن و سال تو پارک و دوران دوستیشون و .....

داستان شبیه یک زندگی حقیقی است و فقط داستان نیست بلکه برگه هایی ورق خورده از دفتر زندگی فردی نسبتا" آشنا برای من است.این داستان طی بیش از ده سال اتفاق افتاده....

تا حد امکان خلاصه نوشتم وگرنه حاشیه زیاد داشت....

درسته طولانی ولی بخونی بد نیست....

شروع داستان:

این دفعه هم مثل همیشه یه بهونه دیگه پیدا کرده بود... سری خودشو مرتب و شیک کرد و دست خواهرشو گرفت و از خونه زد بیرون...

تو راه یه عالمه چرت و پرت یا به قول ما امروزی ها تیکه شنید.سر پارک که رسید یه آدم الاف ولش نکرد،جلشو گرفته بود و گیر داده بود که یبا با هم دوست بشیم.طرفم حق داشت اینطوری کنه چون با یه دختر خوشگل و خوشتیپ برخورد کرده بود.

بالاخره بعد از یه ذره بگو مگو با هم سه تایی راه افتادند. خواهر کچیکه بغل طرف بود و برای اینکه از دستش راحت بشن گذاشتنش تو زمین بازی و رفتن رو یه صندلی، دو نفری نشستن.

هر کی از جلوشون رد میشد (مخصوصا" اونایی که مسن تر بودند) یه نگاه بد و سنگین می کرد و بعضی وقت ها هم یه حرف هایی واسشون زمزمه می کردن و به راهشون ادامه می دادن ولی اونا بدون کوچکترین اعتنایی نشسته بودن و نگاهشون نشون می داد که هر کدومشون دارن به یه چیزی فکر می کنن و هر از گاهی چند تا جمله بینشون رد و بدل می شد.

بعد از چند دقیقه ای رفتن مغازه و یه چیزی واسه خوردن گرفتن، منم که دیگه خسته شده بودم دنبالشون نرفتم و برگشتم خونه و بقیه اتفاق های اون شب رو ندیدم.....

دیر تر از همیشه اومد خونه ولی هیچ کس بهش حرفی نزد. وقتی وارد اتاقم شد زودتر سلام کردم و اونم جوابمو داد،بعدش با خنده بهش؛

گفتم:بد نگذره!هر وقت بخوای میری و هر وقت بخوای بر می گیردی.

اونم با خنده جواب داد: نه تو نگران نباش، اصلا" بد نمی گذره. اتفاقا" امشب از همیشه بیش تر خوش گذشت.

 - خب تعریف کن ببینم امشب چی شده که اینقدر بهت خوش گذشته؟!

- راستش.... اومممممم... امشب با یه پسره دم پارک آشنا شدم و گفت که نمی خواد آشناییمون همینجا تموم بشه.

پسر خیلی خوشتیپ و جذابییه،واسه منو آجی هم خیلی خرج کرد.

خیلی جالب بود، فکر نمی کردم دیگه تا این حد با من راحت باشه و از اینکه بهم اعتماد کرده بود واقعا" خوشحال  بودم....

خلاصه داستان از اون شب شروع شد و ادامه پیدا کرد...

متین هر چند وقت یه بار واسش کادو می خرید و اونم با دیدن کادوها فکر می کرد که بهترین دوست رو داره. فقط اون کادوهای وسوسه کننده و گرون قیمت نبود که نیلوفر رو به طرف پسره می کشید. علاوه بر اون، متین همیشه ابراز محبت و علاقه می کرد. مهم تر از همه سنی که جفتشون داشتند خیلی حساس بود و باعث می شد که بیش تر در مقابل هم جلوه کنند.

چند وقتی رو به خوبی خوشی سر کردن تا یه روز که....

نیلوفر با یکی دیگه رفته بود بیرون و دوست متین اونا رو دیده بود.زود ماجرا رو کف دست متین گذاشت. پسری هم که با نیلوفر بوده باز دوست میتن بود.روز بعد متین دوستش رو با اون رو در رو کرد و نیلوفر هم با فهمیدن ماجرا دست و پاش رو گم کرد و در رفت.بعد از یه هفته جدایی با منت کشی مقصر آشتی کردن..

بعد از مدتی دوباره یه اتفاقی شبیه همین ولی با کمی تفاوت برای متین رخ داد که اونا رو یک،یک مساوی کرد.

روز قرار نیلوفر یه ربع زودتر رفت سر قرار که دید....

بعد از چند روزی قطع را بطه با به غلط کردن افتادن متین اوضاع سروسامون گرفت و بهم قول دادن که دیگه در حق هم خیانت نکنن.

هه... اونا عاشق شده بودن.

این وسط منم شده بودم ضبط صوت نیلوفر و هر وقت داشتم درس میخوندم منو روشن میکرد تا اتفاق هایی رو که افتاده رو بهتر و دقیق تر از خودشون ضبط کنم ولی حیف که درس ها و درگیری های کار، جایی واسه فکر کردن و کمک کردن رو واسم نمی گذاشت و برای همین هیچ وقت از خودم نمی گذرم.

بعد از دو سال، مادر و پدرمون رو در جریان گذاشت و اونا در عین نا باوری مخالفت کردن. بیچاره ها حق داشتن؛ آخه نیلوفر فقط شانزده سالش بود و یا د نگرفته بود که چه جوری عواطفش رو دخالت بده.

با گذشت چند ماهی که همش درگیری بود به قول خودشون بهم رسیدن.

خواهر کچولوی من از درس خوندن باز موند، کسی که همیشه شاگرد ممتاز بود. همیشه هم در حال دعوا با خانواده ی متین بود.

عشق بازی بچگانه، چشماشونو کور کرده بود و فقط می خواستن با هم باشن.

با تمام مشکلاتی که پیش اومده بود وقتی که نیلو هجده و متین بیست و یک ساله بود، به آرزوشون رسیدن و چشن عروسی گرفتن.

دو ماه اول با هم خیلی خوب بودن ولی بعد از اون روز به روز بی توجهی و بچه بازی های آقا بیش تر میشد.

دوباره شروع کرده بود با این و اون بگرده اما نیلوفر غافل از همه چیز همچنان عاشق...

دو سال بعد گند کاراش با یه اس ام اس در اومد.

اون شب مثل همیشه دیر اومده بود و زود رفت خوابید. واسه گوشیش این اس ام اس اومد: نه عزیزم هنوز نخوابیدم.کاری داشتی؟!.... بعدش گوشی زنگ خورد و نیلو گوشی رو برداشت و حرف نزد و فهمید کسی که زنگ زده دختره....

نمی دونی چه شری به پا شد. حتی کارشون به دادگاه هم رسید...

نیلو هم بعد از اون شب و اتفاق های مشابه همون شب، کم کم نسبت به متین بی تفاوت  شد واینقدر پیش رفت تا شد مثل خودش... هر روز با یکی... بچه ی بدبختشون هم حروم شد و از بین رفت.

خودتون نتیجه بگیرید.....

به نظر من هزار تا نتیجه داره....


طاعات وعبادات همه قبول حق....



نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 | 21:35 | + | موضوع: |

مرو ای دوست (عشق)  


مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای يار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مرو ای دوست مرو اي دوست
بنشين با من و دل بنشين تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه اميدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای يار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشين تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشين تا برسم مگر به شب موي تو
تو نباشی چه اميدی به دل خسته من
تو که خامو شي بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ويرانی خاموشي کوهم اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با
دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با اين درد دل من اي دل من
چه کنم با
دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با اين درد دل من اي دل م
چه کنم با
دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با اين درد دل من اي دل من
چه کنم با
دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با اين درد دل من ای دل م

چه کنم.......


این متن آهنگ محمد اصفهانی.

قدیمیه (واسه 3،2 سال پیشه)  ولی به نظر من خیلی قشنگه.....

آهنگش روی وبلاگ در حال حاضر هست،حرف نداره....

هم آهنگش حرف نداره هم محتواش....( حرف خیلی از آدما رو میزنه، البته بهتر نگم خیلی.....



نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| یکشنبه دهم شهریور 1387 | 16:44 | + | موضوع: |

منم تنها ترین تنهای....  


ای خدا تو تنهایی و من هم مثل تو تنها

تنهایی تنهایم میون این همه تنهای آشنا

دیگه هیچ دلی نمونده؛سیاهی از اون نریزه

همه دلها شدن غمگین وخسته

دل من خسته ازاین دلهای خسته

که شدن پابند این دنیای بسته

 منم تنها ترین تنهای صحرا

منم یکه نشین شب و صبح و سحر فردای صحرا

دل من غمگین و سنگین ازاین دنیا؛شاکی

دل تو خوشحال و رنگین ازاین دنیای خاکی

چی میشد اگه یه روزی دلامون شاد میشد مثل قدیم ها

چی میشد اگه یه روزی غم میرفت؛شادی میومد جای اون رو میگرفت

دل من خسته تنها؛دل من ساده و پاک

دل تو بی درد وبی غم؛رو دلت غبارو خاک

منم تنها ترین تنهای صحرا

منم یکه نشین شب و صبح و سحر فردای صحرا

بخدا دلم پوسیده؛توی این دنیای خاکی

دل من تنهای تنها زده به جاده ی خاکی

برو ای غم برو از دلم تو بیرون

نمیخوام ببینمت حتی اگه شده یه لحظه

نمیخوام ببینمت تو هیچ دلی

نمیخوام پا بزاری تو خونه های کاه گلی

خونه های کاه گلی غم ندارن شادی دارن

این فقط دل من که تا ابد پر از غمه



نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| شنبه نهم شهریور 1387 | 22:51 | + | موضوع: |

دوست داشتن و عشق  



گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟

 

گفت: دوست داشتن... 

گفتم: مگه ميشه همه آدما دلشون مي خواد عاشق بشند.

 گفت:اون كس كه عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه

اون کس كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه

و از شنا كردنشم لذت مي بره.

 تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي،تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟

 خيلي آروم گفت:

من خيلي وقته غرق شدم....


نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه هشتم شهریور 1387 | 23:13 | + | موضوع: |

من دیوونه رو باش...  



 

 

من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
 تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی
 منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
 دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی

 

من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
 تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو 

 

من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم
 تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم

 

من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
 ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم

 

من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
 

من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم
 همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم

 

 من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
 شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
 

من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
 خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم

 

 من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو

 

من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ،‌ نه می دونی

 

 من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم
 نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم

 

من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده

 

 من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،‌رسوا
 زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها
 منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
 چه قدر دیوونه ای راستی ،‌چه قد دیوونه ام راستی
 منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم
 زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم

 

من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
 چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم

 

 من دیوونه رو باش که ،‌درسته خیلی دیوونم
جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم
 اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه

 فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه

 



نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| جمعه هشتم شهریور 1387 | 16:57 | + | موضوع: |

آخرشم آرزو دارم که.....  

هیچی رو نمی خوام.... می فهمی؟....

میدونی؟.....

همه آرزو زیاد دارن ولی بعضی وقتها......

بازم بعضی آرزوها بستگی به موقیعت آدما دارن...

ممکن تو یه سری از موقعیتها یه آرزوهایی بکنی که بعدش پشیمون بشی...

نمی خوام زیاد بنویسم آخه اصلا" حوصله ندارم،ولی فقط آرزوهایی نکنید که بعدش پشیمون بشین.

مثل همیشه مبهم بود.....

آرزوی بهترین آرزوها رو برای همه دارم....

آرزو دارم که هیچ وقت نا امید نشید چون اون وقته که تمام بدبختی ها رو به جون می خرید...

 آرزو دارم اگه نا امید شدید بتونید دوباره امیدتون رو بدست بیارید...

آرزو دارم به هر چی که به ضررتون نیست و دوست دارید،برسید...

آخرشم یه آرزو واسه خودم....(این یکی هزار تا میشه)

نوشته اي از يك عاشق به نام :*♥تنها♥*| پنجشنبه هفتم شهریور 1387 | 18:8 | + | موضوع: |