تغییر تحول و مدرسه...

هی.... سلام...
خوبین؟!
چه خبرا؟!
خب بذارید از
خود وبلاگ حرفام رو شروع کنم....
دوستایی که قبلا" لطف داشتن و میومدن مستحضر هستند
که قالب وبلاگ رو عوض کردم در حالی که اصلا" دوست نداشتم....
من اون قالب سیاه قبلی رو خیلی دوست داشتم و به سختی ازش
دل کندم....
کدهای قالب هم کمتر کردم تا با سرعت پایین تر و راحت تر
باز بشه....
شاید این کار موقتی باشه ولی حالا با نظر برخی دوستان
قالب رو از اون حالت خشونت آمیز و خفقان آور در آوردم...
در مورد نوشته ها هم باید بگم که دیگه سعی میکنم برای
مدتی از غم و غصه و تنهایی ننویسم...
آخه می دونید بعضی از دوستان
بدجور نگرانم هستند و میگن این روحیه واسه سن تو خیلی خطرناک....
خب اونقدرها هم اوضاع وخیم نیست و
من اگه بخوام می تونم تغییر کنم...
خواستن، توانسته....
خب امروز 1
مهر و ما هم بچه مدرسه ای.....
امسال اصلا"
حوصله مدرسه رو ندارم به خصوص که تیر و مرداد 5 روز از هفته رو میرفتم مدرسه....
چه کنیم باید بسازیم و بریم...
ای بابا...تابستونم زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی رفت....
بذارید داستان
مدرسه رفتن پارسالم رو تعریف کنم، شاید جالب باشه....
مامانم ساعت 6:30 میومد صدام میکرد
و می رفت....
نیم ساعت بعد با زور و غرغرای مامانم
از تختم بلند میشدم....
سری برنامه رو
میذاشتم و با اون وضعیت هر روز یه چیزی جا میذاشتم ولی صداشو تو مدرسه در نمیاوردم....
دو تا لقمه هم از اون همه تدارکات صبحانه مامان جون میل میکردم و با غرغرای مامان راهی
مدرسه میشدم....
1 ربعی که
تو ماشین بودم یه نگاه به درس ساعت اول مینداختم و یه ذره هم به سر و وضع
آشفتم (که هر کی میدید وحشت میکرد) میرسیدم...
با این چیزایی که تعریف کردم مسلم
که مدرسه هم دیر میرسیدم....
هر روز یا باید زیر زیرکی میرفتم یا
باید با زور نگهبان دم در میرفتم برگه میگرفتم....
تازه بعضی وقت ها هم که موفق میشدم
نگهبان رو جا بذارم، گیر دبیر اون ساعت میفتادم و باید هی بالا پایین میکردم تا
مجوز ورود به کلاسم صادر بشه....
هر دفعه که میرفتم پیش ناظممون برگه
بگیرم؛ می گفت: امینی بازم تو. آخه چقدر میخوابی ؟! خب یه ذره زودتر بیدار شو....منم
تو جواب اکثر موقع ها سکوت می کردم و برگه رو میگرفتم و در میرفتم تا بیشتر حرف
نشنوم...
بالاخره وارد کلاس میشدم.....
وقتی میدیم که از درس یه ذره عقب موندم،
سرم رو میذاشتم رو میز و میخوابیدم و نمی دونید سر همین خوابیدن تو زنگ اول چه
ماجراهای خنده داری برام پیش اومده....
یه دبیر شیمی داشتیم که هر دفعه می
دید قیافم خواب آلوده ازم درس میپرسید و فقط سر کلاس اون بود که سعی میکردم نخوابم
و سرحال باشم.تازه نمی دونید سرحال بونم چه جوری بود...
خلاصه زنگ اول رو میگذروندیم و زنگ
های دوم و سوم یه ذره خواب از سرم میپرید و زنگ چهارم بعد از نهار دوباره خوابم می
گرفت....
درس خوندنمونم که نگو و نپرس....
همیشه 1 ربع، 20 دقیقه ی زنگ تفریح
رو درس میخوندم و به دوستام که میگفتم تو خونه درس نمی خونم باورشون نمیشد و میگفتن
خالی می بندی....
فقط سر امتحانای ترم بود که نهایتا"
1، 2 ساعت مفید درس میخوندم و اونم واسه اینکه استرسم کم بشه.تازه اون 1، 2 ساعت
هم پشت سر هم نبود چون من 24 ساعته کتاب همرام بود و هر چند ساعت یه 10، 15 دقیقه
می خوندم...
امیدوارم امسال دیگه اینطوری نباشه
و یه ذره بتونم به این درس نخوندنا و وضعیت بهم ریخته سر و سامون بدم....
یادتون نره در مورد قالب نظرتون
رو بگین....









حرفی نیست...